۱۴ فروردین تولد منه ....![]()
گاهی بهار بهانه ایست برای تغییر ...
با آرزوی بهاری نو همراه با امید
و سلامتی
**** آغاز سال 1385مبارک ****
برای دیدن روزهایی که تو را
هنگام طلوع از جاده های دور دست ببینم
بی تابم ...
برای حس یک عشق ناب
برای داشتن دست های گرمت
برای در آغوش کشیدن
دسته گلهایت
برای هر آنچه آن را دوست می دارم
برای تو
آری تنها و تنها برای تو
بی تابم ...
نمی خواهی بگویی تا کی
بی تابی خواهم کشید؟!
دیدارت بی تابی می کنم ...
بیا که بی تابم ...
بیا که دلتنگم ...
بیا ...
بیست روزی بود که برای نهار یا شام گوشت نخورده بودند. پدر از حیوانات درنده ای تعریف می کرد که هر روز قبل از اینکه دست او به گوشت ها برسد آن را طعمه خود می کردند. هر وقت پدراز بیرون میامد چشم هایشان به دست ها و دهان پدر بود.
پدر روزهای اول زود می آمد اما حالا چند وقتی می شد صبر می کرد بچه ها بخوابند بعد داخل شود. بچه ها اما سایه لرزان او را بر دهانه غار می دیدند. این روزها خیلی لاغر شده بودند و مادر این را چندین بار به پدر یادآوری کرده بود، پدرچشم هایش پر اشک می شدند و از خانه بیرون می رفت.
روز بیست و پنجم :
صدای قدم های دوان دوان پدر در غار پیچید. هرم نفس هایش در فضا جاری بود، وقتی بچه ها را دید خندید ...
بچه ها با ترس به پدر نگاه کردند، امروز دست های پرتوان مردانه اش خالی نبود. اما جای دست های درنده ها بر لباس و صورتش پیدا بود ...
شیشه ها را ببین
همه شان سیاه و کدر شده
گویی سالهاست بهار به اینجا نیامده
می خندم تا باور کند می شود بهار را دید
تا می خندم اخم هایش را در هم می کند
شیشه او سالهاست شکسته
این شیشه های سیاه از آن کسیت؟
سخت بود و سخت
به سختی سنگ
ایستادم ...
ایستادم تا بیاید
نیامد ...
حالا
من سنگ شدم ...
چه زود، زودتر از آنچه فکرش را میکردم اتفاق افتاد ...
فکر می کردم طنابی است برای رسیدن و رفتن
بالا رفتن و ماندن
اما حالا ...
دیگر چیزی ندارم بگویم
برای تو برای من
برای ما ...
گاهی جدایی برایم
کابوسی می شود که
از دیدنش به تنم لرزه می افتد
دویدم و دویدم
من به خورشید رسیدم
خورشید به من نور داد
نور رو دادم به مهتاب
مهتاب به من ابر داد
ابر رو دادم به گل
گله به من عسل داد
دویدم و دویدم
به تو اما نرسیدم
اولین بار که دیدمت
خندیدم
ناراحت شدی و به من
پشت کردی ...
هیچ وقت نفهمیدی
نگاهت که کردم
تو را تعبیر کودک رویاهایم دیدم
که در خیالم
آن را پرورش دادم ...
حیف
هیچ گاه نفهمیدی ...
من تو را از ميان بوته هاي توت مي پایم
چشمک ميزنم
برق نگاهم را نمی بینی
تو تند تند توت ميخوري
مرا نمی بینی
هرم نفس هایم بالاست
گرمایش دیوانه ام کرده ...
تو تند تند توت می خوری
مرا نمی بینی اما ....
چقدر زود آشنا شدیم
چه زود حس کردیم می توانیم ...
اما
آیا می شود
دوباره از ذره ای نور
خورشیدی ساخت؟!
می شود جای خالی احساس را
با رازقی های سپید پر کرد؟
می شود آیا
بی تو سر به آسمان بلند کرد
و تمنای ریزش باران را داشت؟
می شود آیا ...
برای بودنم
به تو نیازمندم ...
فراموشی ام را ببخش ...
نمی خواهم احساسم را بدانی، نمی خواهم بدانی دوستت دارم ...
گاهی احساس می کنم اگر بدانی ...
اگر بدانی من چه کاری باید انجام بدهم ؟!
فرار ...؟!
ماندن ...؟!
رفتن .....؟!
نمی دانم، فقط نمی خواهم بدانی دوستت دارم ...
باد می آید باد می آید
باد از سه کوچه آن سوتر می آید
باد هوهو کنان، چو ماری چنبره زده
به خیال طعمه ای شیرین می آید
باد گره می کند مشت را
باد با گرده ای پر ز زور می آید
باد مستانه ، عاشقانه
در شولای پیرمرد چوپان می آید
باد کودکانه، همچون رقص
در دامن پرچین دخترک می آید
باد دست در گیسوی رعنا
آرام و خرامان خرامان می آید
باد هوهوکنان چو ماری چنبره زده
به خیال طعمه ای شیرین می آید
وقتی از سبزی زرد شدم
وقتی صورت تو را بی رنگ کشیدم ...
وقتی خواستم و نتوانستم ...
آه چه کودکانه بر دیواره حجاری نشده دلم
نقش یاد تو را حک کردم ...
باد از سه کوچه آن سوتر می آید
باد هوهو کنان، چو ماری چنبره زده
به خیال طعمه ای شیرین می آید
باد گره می کند مشت را
باد با گرده ای پر ز زور می آید
باد مستانه ، عاشقانه
در شولای پیرمرد چوپان می آید
باد کودکانه، همچون رقص
در دامن پرچین دخترک می آید
باد دست در گیسوی رعنا
آرام و خرامان خرامان می آید
باد هوهوکنان چو ماری چنبره زده
به خیال طعمه ای شیرین می آید
غربتی است که مرا تا آن سوی دنیای بی نیازی می برد
شب دیگری آمد
صدای دیگری پیچید
یأس بی تو بودن
آه بیهوده می نگارم
طرح دیدن یا ندیدن تو را ....
شاید دیگر هیچ وقت
تو را
از قاب شیشه ای نبینم ...
نفهمیدم چه جوری اونجا بودم. می دونین چند روزی بود بهش قول داده بودم حالش که بده میرم پیشش . اما این کار لعنتی مجال رو از من گرفته بود. توی راه صدبار به خودم لعنت فرستادم... اما چه سود ...
وقتی رسیدم دیدم می برندش سی سی یو. صورت لاغر و چروکیده اش میون ملافه های استرلیزه چقدر معصوم بود...
مادربزرگم عاشق چیبس و پفکه ... مخصوصا چیبس سرکه نمکی ... بچه ها براش دعا کنین خوب شه...
واقعا ما مرده پرستیم؟!! انگار این بار برام ثابت شد... اما نیمذارم. اگه خوب بشه ...
گفته بودم دیدنی ترین چشم اندازها را به لقای دیدنت
در صندقچه یادگاری ها پنهان کرده ام؟
گفته بودم می دانم
روزی که می آیی آسمان برفی است ...
گفته بودم؟
نمی خواستم که بدونی ...
مرد بر فراز قلههای غرور ايستاده بود
خورشيد با تمام وجود بر او میتابيد
گرمش میکرد
مرد سايبانی از ابر برای خود ساخت
باد آمد
طوفان شد
تاريک شد
ابر رفت
مرد لرزيد...
سرد بود...
ديگر آفتابی نبود تا گرمش کند...
مرد تنها بود
مرد لرزيد
نوری از دور
بر او تابيد ...
مرد خنديد ...


