تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

نمی دونم کی با من قهر کرده ...

 چرا برام کامنت نمی ذارین؟

می خواین افسرده بشم؟ من به امید نظرات شما هر روز میام ها ... اگر کسی نیاد توی وبلاگم من عقده ای می شم و ...

باشه نیاین ...

ولی من هر روز میام اونقدر که ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384   توسط ساره گودرزي  | 

یک... دو ... سه... بیست ... بیست و پنج ...

روزها را یکی یکی شمردم تا

امروز شد ...

امروز چه می شود؟

مثل دیروز است؟

تفاوتی دارد؟

دست هایت را از من دریغ نکن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384   توسط ساره گودرزي  | 

خیس خیسم ...

خیس بارانم...

 بارانی که چشم هایت برایم به ارمغان آوردند

هر قطره اش روی شانه هایم سنگینی می کند

تاب برداشتنش را ندارم

آخر جز این یادگاری دیگری از تو

ندارم ...

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384   توسط ساره گودرزي  | 

گاهی دلسرد می شوم

از خودم

از تو

از زمانه ...

گاهی بی رحم می شوم

بر خود

بر تو

بر زمانه ...

گاهی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384   توسط ساره گودرزي  | 

«غار من»

بیست روزی بود که برای نهار یا شام گوشت نخورده بودند. پدر از حیوانات درنده ای تعریف می کرد که هر روز قبل از اینکه دشت او به گوشت ها برسد آن را طعمه خود می کردند. هر وقت پدراز بیرون میامد چشم هایش به دست ها و دهان پدر بود.

پدر روزهای اول زود به خانه می آمد اما حالا چند وقتی می شد صبر می کرد بچه ها بخوابند بعد داخل شود. اما بچه ها سایه لرزان او را بر دهانه غار می دید. بچه ها این روزها خیلی لاغر شده بود و مادر این را چندین و چند بار به پدر یادآوری کرده بود، پدرهم  چشم هایش پر از اشک می شد و از خانه بیرون می رفت.

روز بیست و پنجم :

 صدای قدم های دوان دوان پدر در غار پیچید. هرم نفس هایش در فضا جاری بود، وقتی بچه ها را دید خندید ...

بچه ها ترسان به پدر نگاه کردند، امروز دست های پرتوان مردانه اش خالی نبود. اما جای دست های درنده ها بر لباس و صورتش پیدا بود ...

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384   توسط ساره گودرزي  |