تبليغاتX
خاتون
روزهاي زندگي چهارشنبه 27 اردیبهشت1391

همه مي‌دونن كه نه حزب‌اللهيم نه اهل تعصب و غيرت و اينجور چيزا، ولي از ديشب كه «روزهاي زندگي» را در پرديس ملت تماشا كرديم و چند دختر ـ‌ پسر جوان اواسط فيلم، شال‌ها و روسري‌هايشان را روي سرشان انداختند كه از در سالن بيرون بروند، در اين فكرم، چرا كاري كرديم كه جوانانمان از ميانه فيلمي كه برگزيده جشنواره است و خوبي‌هاي بسياري را در بطنش دارد، با اين تلخي بيرون رفتند؟!

فيلمي كه در دلش حرف‌هاي زيادي براي گفتن داره و به گفته خيلي از خانم‌ها و آقايوني كه هم تيپ دوستانمون بودن،‌نگاه تازه‌اي به جنگ و خصوصا دكترهاي اين حوزه داشت ...


نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

دل من ... دوشنبه 4 اردیبهشت1391

اين روزها دلم دوباره هواي زيارت به سرش زده است، از آن زيارت‌هايي كه دلت ميخواهد خودت باشي و خودت. لحظه‌اي سكوت كني و بي‌نياز از هر چه خواسته و نياز است خلوت كني با خدايت.

 گوشه‌گير و غمگين نيست، شاد شاد هم نيست، دلم را مي‌گويم. باز هم هواي شيطنت به سرش زده. دوست دارد من را دنبال خودش در صحن و سراي حرم بكشد و باد بپيچد توي چادرم و از شادي آب بازي كند در حوض‌هاي مرمرين...

دوست دارد برود ايوان طلا، از آن طرف سري بزند به كبوترها و دانه‌هاي گندم را پخش كند روي هوا. بعد روي زمين بنشيند و دانه خوردن كبوترها را ببيند، مثل كودكي كه براي نخستين بار حسي هيجان‌انگيز را تجربه مي‌كند.

فكر كنم، باز هوايي شده است. دلم را مي‌گويم ديگر .... همان طفل بازيگوش و سر به هوايي كه هميشه من را مي‌برد همانجايي كه بايد باشم...

كمي هواي تازه لازم دارد، بايد يادش بدهم كه همه چيز هميشه همانطور نيست كه او مي‌خواهد، بايد بيشتر صبوري كند، بيشتر دلبري كند، كمي سر به زيرتر باشد و مثل هميشه‌ كينه‌ها را خيلي زود از خود بزدايد...

 

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

مي‌گذرد... شنبه 26 فروردین1391

اين روزها وقتي به وقايع ريز و درشت اطرافم نگاه مي‌كنم، فقط اين جمله آرامم مي‌كند؛

 

صبوري كن خاتون ... اين نيز بگذرد ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ خيلي عميق نفس بكش ...

ـ بارون نعمت خدا از ديشب حالم رو حسابي خوب كرده ...

ـ تغييرات زندگي اگر چه سختند ولي انسان را آبديده مي‌كنند ...

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

فراموشي من يا؟! دوشنبه 14 فروردین1391

امروز بيست و هشتمن سالگرد تولدم بود.... يك روز خوب و به ياد موندني، راستش خودم كه هنوزم باورم نميشه ۲۸ ساله شدم ... اما بشه يا نشه، شدم...

اگرچه امروز چند تا از بهترين دوستانم، سالروز تولدم رو فراموش كردن .... ولي به اون‌ها خرده‌اي نمي‌گيرم، زندگي مكانيكي امروزي و تعطيلات ۱۴ ـ ۱۵ روزه حسابي هوش و حواس همه رو برده، شايد هم اشكال از نوع دوستي من بوده كه روز تولدم براي سه ـ چهار نفر از دوستاني كه فكر مي‌كردم بهترين دوستانم هستند، فراموش شده بود ...

بيخيال ...

هيجان تماشاي دو فيلم در يك روز و لذت هم‌صحبتي و هم‌نشيني با مردي كه مهتاب آسمان زندگيم است، به تمام بود و نبودها مي‌ارزد ...

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

عيد مبارك ... سه شنبه 1 فروردین1391

 

 

عيد نوروز، عيد باستاني و قديمي ايرانيان بر همه ايران‌دوستان مبارك ....

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

دومين سالگرد... جمعه 19 اسفند1390

دومين سالگرد همدستي ماست، دست‌هاي من و تو كه ما را ساختند

به شكرانه اين روز، خدا را سپاسگزارم ....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ عمر گران مي‌گذرد، خواهي نخواهي ...

ـ روزهاي خوبي است...

ـ و وارد سومين سال شديم :)

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

سر من ... پنجشنبه 4 اسفند1390

 سرم پر از حس‌هاي ناگفته است

حس‌هايي كه مي‌آيند و مي‌روند

بي‌هيچ بهانه‌اي

يا فايده‌اي...

فقط مي‌آيند

و بعد مي‌روند

در بن‌بست تفكراتم مي‌ايستند

و مجبور به بازگشت هستند...

اينجا سر من است

سري پر از هياهو و فكر

فكرهايي از سال‌هاي دور

كه همواره همراهم بودند

و مرا درنورديده‌اند ...

فكرهايي كه رهايم نمي‌كنند

و مرا گاهي به لبه پرتگاه مي‌برند...

                                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ بهار نزديك است...

ـ اينروزها خيابان‌ها بيش از هر زماني آدم را كلافه مي‌كنند...

ـ سلام

 

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

ضمانتم را مي‌كني؟ دوشنبه 17 بهمن1390

زيارت مشهدالرضا (ع) يكبار ديگر در سال 1390. اگر چه اين سال خوب و بدهاي زيادي داشت، اما زيارت دوباره آقا به بهانه ماموريت و كار هم نعمتي بزرگ است. مخصوصا اين روزها كه دلم تاب و تب دارد و سرم سنگين...

يكبار ديگر، ديدن گنبد طلايي حرم و حس آشناي زيارت من را قلقلك مي‌دهد ...

هوس يك دل سير حرف زدن و سكوت و خيره شدن به دست‌هايي كه به تمناي نگاهي دور تا دور ضريح مي‌چرخند...

و باز هم بخواهم كه ياريم كند... هوايم را داشته باشد و ضمانتم را بكند ...

نايب‌الزياره‌تان مي‌شوم ...

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

شش سالگي خاتون ... چهارشنبه 12 بهمن1390

نيمه‌هاي بهمن ماه است، نزديك روزهايي كه خاتون براي نخستين بار در فكر و ذهنم جان تازه‌اي گرفت. روزهايي كه براي نخستين بار خاتون را درك كردم، واژه‌اي آشنا كه هميشه مادر جون خوبم، من را با پسوند آن صدا مي‌زد؛ ساره خاتون ...

 هميشه زمستان كه به بهمن مي‌رسد، حسي عجيب در من غوغا مي‌كند، حسي از جنسي غريب، دست و دلم به هر كاري نمي‌رود و دوست دارم زمان آنگونه بگذرد كه مي‌خواهم.

 حالا هم بهمن است، سال گذشته دلنوشته‌ام براي خاتون را بار ديگر از زبان مادرجون مرحوم وعزيزم بيان كرده بودم، امسال ديگر دلم نمي‌آيد، بياورمش... ترجيح مي‌دهم نخوانمش ... هر چند گاهي دلتنگش مي‌شوم...

 در ميان صفحات قديمي وبلاگ خاتون به شعري برخوردم كه به حال و روز اينروزهايم شبيه است؛

گاهی دلسرد می شوم

از خودم

از تو

از زمانه ...

گاهی بی رحم می شوم

بر خود

بر تو

بر زمانه ...

 

                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ و امسال ششمين سال تولد خاتون است ...

ـ رگ خواب اين دل تو دست تو بوده/ ترك‌هاي قلبم، شكست تو بوده ...

ـ همين خوبه كه عطر تو هنوز ميپچيه تو دنيام/ همين خوبه كه تو هستي تو اين لحظه كه من تنهام ...

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |

خوب باش ... یکشنبه 11 دی1390

 هوا ابري است

و گاهي باراني

دلم اما هواي آفتاب دارد...

 

اينروزها زود بغض مي‌كنم

اگرچه همه چيز خوب است

باور كن ! همه چيز خوب است ...

 

نه تلقين است، نه دروغ

همه چيز راست راست است

اينجا ديگر از فكر و خيال خبري نيست...

 

تو هم بايد خوب باشي

مثل همه روزهايي كه خوب بودي

روزهايي كه با لبخند من خوب مي‌شدي ...

                                      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط ساره گودرزي  | لینک ثابت |