دل خوش کنیم به زمستان

به سردی

به برفی که نیامد

پیاده روی های خوب

راستی یادت هست؟

هنوز هم زمستان فصل روشن من است ...

ساره/بهمن 93

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 بهمن1393ساعت توسط ساره گودرزي |

دودکش های نقره ای این شهر خاکستری

خانه کلاغ های پیری شده اند

که بال رفتن از این شهر دودآلود را ندارند

مثل من

که سالهاست

پاسوز همین شهر شده ام ...

ساره/ بهمن 93

+ نوشته شده در یکشنبه 12 بهمن1393ساعت توسط ساره گودرزي |

برف روی کوه ها نوید می دهند

هی زن

مهیا باش

زمستانت نزدیک است...

ساره/ آذر93

+ نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت توسط ساره گودرزي |

سکوت هر روزه ام را جدی نگیر

روزی ته مانده کوله بار خستگی هایم

در این خانه جان می دهد ...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 آذر1393ساعت توسط ساره گودرزي |

بغض تلخ 

مثل دل تنگ است

هر دویشان طعم مرگ دارند

ساره/مهر 93

+ نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت توسط ساره گودرزي |

همیشه در طول 30 سالی که از خدا عمر گرفته ام، همچون همه آدم ها اشتباه های بزرگ و کوچک زیادی کرده ام و همیشه وقتی راهی کج رفته ام و مسیر را گاهی تا نیمه و گاهی تا پایان رفته ام، دستش را روی شانه ام زده است و راه مستقیم را نشانم داده است، گاهی از سر لج بازی های بچه گانه و کورکورانه نادیده می گرفتمش و بعضی وقت ها اما تلنگر خورده ام و برگشته ام.

شکر که اگر چه روزها خوب و بد پیش رفتند، در نهایت به نیکی و صراط مستقیم هدایت شدم و امیدوارم که در این مسیر همچنان بمانم تا بمیرم.

در سه دهه ای که از خدا عمر گرفته ام و از زمانی یاد گرفتم دوست کیست، همواره تلاش کردم برای خود دوستان زیادی داشته باشم و شکرخدا که دارم. اما همیشه چیزی که مرا آزار می دهد این است که  در برهه های زمانی مختلف دوستانی داشتم که حق همه چیز را بر من تمام کردند و منتشان بر سرم، اما به ظاهر دوستانی هم داشتم که در رفاقت، ادعای شفیق بودن داشتند و به زعم خودشان در معرفت هم آخرش بودند. اینها دقیقا همان افرادی هستند که در لحظه های بحرانی و حساس زندگی دستم را رها کردند، جایی که باید بودند، رفتند. وقتی زمین خوردم گوشه ای ایستادند، نگاه کردند، در گوش دیگران بد گفتند و خواستند فاصله بگیرند تا از خاک سر و لباسم بر آنها غباری ننشیند.

نه اینکه از آنها گلایه کنم، نه! از خودم گلایه دارم که درست ندیدم، نشناختم و دست دوستی دادم. در روزهایی که آنها مسیر اشتباه رفتند و زمین ناهموار بود، دستشان را گرفتم و پا به پایشان راه رفتم و در عوض ...

و اما در زندگی از خودم گلایه دارم که در حق هیچ دوستی بدی نکردم، مگر دوست نازنینی که گاهی وقت ها به رغم نبایدها دلم بهانه اش را می گیرد و می دانم دل شکسته از من است و...

دوست خوب پیدا کردن، دوست خوب داشتن و دوست خوب ماندن سه مقوله ای است که مدت هاست ذهن و فکرم را مشغول کرده... کسی که بدی هایت را به خودت بگوید، عیب هایت را بپوشاند و دست هایش مامنی باشد برای همه دلتنگی ها و خستگی ها..

+ نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور1393ساعت توسط ساره گودرزي |

درگير بودن شده ام
با دلي تب دار
و ذهني خالي
چشمهايم برق نميزنند
صدايم از لحن افتاده
دستهايم روي تنم هوار شده
شايد اينبار
بار آخر است...
ساره/ تير ٩٣

+ نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت توسط ساره گودرزي |

تكرار كه به جان زندگي چنگ ميزند
تو ميماني
يك دنيا حرف
و دريايي خاطره
تكراري ميشوي
بيحوصله
در جستجوي روزي پر از حادثه...

ساره / تير ٩٣

+ نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت توسط ساره گودرزي |

خسته ام
مثل كولي باران زده اي
كه حسرت گرماي خانه
در جانش ريشه كرده است
ساره/ خرداد ٩٣

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت توسط ساره گودرزي |

کاش حسرت

چمدانش را از خانه ما ببرد

و شادی

با چمدانی پر از لبخند

میهمان اتاق نشیمن شود ...

 

ساره / 24 خرداد 93

+ نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت توسط ساره گودرزي |

مطالب قدیمی‌تر