تبليغاتX
خاتون

آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی

اينروزها همه توقع دارند از تو ولي تو نبايد متوقع باشي. گه و بي‌گاه به بهانه‌هايي كه بعضي اوقات نابخردانه هم به نظر مي‌رسد، اعصابت خرد مي‌شود، بعد همه مي‌چسبانند آن را به اينكه؛ الان به خاطر وضعيتي كه پيش رو داري، كمي عصبي هستي...

و تو سكوت مي‌كني، چون نمي‌خواهي دوستان و عزيزانت برنجند...

                                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ چرا هميشه وقتي كارت را خوب انجام مي‌دهي، وظيفه‌ات است، ولي وقتي يكي دو روز، حالت سر جايش نيست و كسلي، مي‌شوي؛ نابلد، كار نادرست؟!

 ـ كاش هميشه يادمان باشد، هر شخصي در زندگي مشكلات خاص خودش را دارد و چه بسا از ما بدتر ...

 ـ دلم سفر دو نفره مي‌خواهد، روي موج‌هاي آبي، جايي كه آسمان سقف سرمان باشد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388   توسط ساره گودرزي  | 

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي‌گويم ...

                                                                            ‌                 ـ احمد شاملو ـ‌

                   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ اين روزها سرشار حس خوبم، ۳۲...

ـ‌ راستي! چقدر همه چيز تند تند پيش مي‌رود، گاهي!

ـ چند روز پيش نامه نادر ابراهيمي به همسرش را خواندم، وقت كرديد شما هم بخوانيد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388   توسط ساره گودرزي  | 

هواي خانه‌ام گرم است

چون تو اينجايي

و دستانت

به‌سان حلقه‌‌اي نوراني و گرم است

صدايت مي‌نشيند روي اندوهم

و من شاد از وجودت، خنده‌هايت

مست و سرمست هواي تلخ پاييزم ...

                                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ خواب‌آلودگي داريم و اندك ذره‌اي سرماخوردگي...

ـ قطار از ريل خارج مي‌شود، هواپيما بالش مي‌سوزد و با ماشين هم تصادف مي‌شود...

ـ يك جورهايي اين روزها همه‌اش حال خوب و بد با هم به سراغم مي‌آيد و گيج مي‌شوم از همه چيز...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388   توسط ساره گودرزي  | 

هميشه، همه چيز، همانطوري كه ما پيش‌بيني مي‌كنيم، پيش‌ نمي‌رود. گاهي بايد يا نبايدها مي‌آيند، مي‌نشينند روي اصلي‌ترين عصب مغزت و مغز بادام تلخ و گردوي سياه هم درمانت نمي‌كند. بعد مي‌شوي، يك آدم عصبي كه كوچكترين حرفي، اعصابت را به هم مي‌ريزد و تو مي‌ماني و يك انگ، كه حاضري به خاطر از بين بردنش با وايتكس كه نه، بهترين شوينده دنيا، آن را پاك كني از اسم و رسمت.

اين كار را كه مي‌كني، مي‌شوي آدم آرام و سربه‌زير. بعد آنقدر سرت به زير است كه همه مي‌گويند افسردگي داري و راه نفست بسته مي‌شود از نگاه‌هاي پرطعنه و صداهاي وهم آلود اطرافيانت و رنگ عوض مي‌كني. بعد رو به ديوار مي‌شوي و دوس داري سفيديش بزند توي چشمت،‌ آنقدر كه چشم‌هايت قي كند، ولي از شر ديدن آدم‌هاي بد چشم و بد دهان در امان باشي.

حال و روزت به هم ريخته است و ژوليده رو به آينه مي‌نشيني و دستي به سر و رويت مي‌كشي كه كمي قابل تحمل شوي براي خودت، حداقل...

                                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ مي‌دونم تلخ بود...

ـ همينجوري نوشتمش، دليلي نبود...

ـ دلم يك مناظره سياسي ديگر مي‌خواهد، تا كمي بخندم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

 

گاهي اوقات با خودم فكر مي‌كنم خيلي ساده‌ام، خيلي ...

ساده‌گي‌اي كه گاهي موجب ميشه برخي تصور كنن

احمقم!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ روزهاي اخير دو اصطكاك برخوردي با دو تن از دوستانم داشتم و در اين زمينه اصلا حس خوبي ندارم.

ـ گاهي فكر مي‌كنم نگاه من به آدماي اطرافم خيلي مثبته، در حالي كه اونا ...

ـ بدبختي ما اين حسن را دارد كه دوستان واقعي خود را بشناسيم. (بالزاك)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

 تيك تاك تيك تاك تيك تاك

صداي ساعت توي گوشم مي‌پيچد، پتو را بين انگشتهايم فشار مي‌دهم و مي‌چسبانم روي گوشم. گوش ديگرم را هم به بالشت فشار مي‌دهم، بلكه از شر اين صداي مزاحم خلاص شوم و بتوانم بخوابم ...

 

تيك تاك تيك تاك تيك تاك

ديرم شده است، آنقدر كه فرصت نگاه كردن به آينه را هم ندارم و براي اولين‌بار در عمرم، خيلي شلخته و آشفته مي‌خواهم به كلاس بروم. تو هم دايم به ساعتت نگاه مي‌كني و بي‌آنكه حرفي‌ بزني، كيف به دست منتظرمي ...

 

تيك تاك تيك تاك تيك تاك

مگس مي‌پرونم و دل خسته از هواي نه چندان دلچسب زمستان 88، وقتي كه صداي رضا، پيش زمينه فكر و خيال‌هايم شده، منتظرم. به رفت و آمد ماشين‌ها نگاه مي‌كنم كه تو از دور مي‌رسي، به ساعتم نگاه مي‌كنم. اما انگار تو ساعت نبسته‌اي ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

بيشتر از هر زمان ديگه‌اي، اينروزها نياز به تجديد نيرو دارم. هواي نه چندان دلچسب زمستاني! با اين آفتاب گرم و سوز مثلا سرد، كنار حسرت ديدن يه برف و گذاشتن ردپا روي برف‌هاي باقي‌مونده از شب، بهونه به دستم داده كه بيام و غرغر كنم. دوست ندارم منفي‌بافي كنم كه چرا اينگونه است و چرا آنگونه نيست؟

دوست دارم يك ورزشي را آغاز كنم، بدون ترس از زمان دير شدن كار و نزديك شدن امتحان‌ها. اما نه وقتش را دارم، نه حوصله‌اش را و نه فردي را كه تشويقم كند ...

                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ تشويقم كنيد ديگه!

 ـ خبر افتتاح برج دبي را شنيده‌ايد، برجي كه بيست و شش نيم برابر برج ايفل است؟ برجي كه به اندازه 1042 خانه است، 600 متر است و 76 آسانسور از سريع‌ترين آُسانسورهاي جهان در آن كار شده است!

 ـ دلمان خوش است برج ميلاد را داريم، برجي كه با گذشت يك سال از افتتاح آن، هنوز هم در خاك غوطه‌ور است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

دارم كم كم به معناي واقعي و اصل اين ضرب‌المثل نزديك مي‌شم؛

(سگ زرد برادر شغاله)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ دلم مي‌خواهد يك شب سرد بخوابم و صبح كه بيدار مي‌شوم نور خورشيد از لا به لاي ساختمان‌هاي بلند و آسمان‌خراش‌‌هاي نيمه‌كاره‌اش به اتاقم دزدكي سرك بكشد.

ـ داريم به نيمه‌هاي دي ماه مي‌رسيم و دريغ از يك برف ...

ـ چند روز پيش مصاحبه‌اي با دكتر مسلم بهادري داشتم، پيشكسوت ترجمه كتا‌ب‌هاي پزشكي. به زودي لينك مصاحبه را در وبلاگ مي‌گذارم.

ـ چشم‌هايم به نور مهتابي عادت ندارد، لامپ خورشيدي لطفا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

ـ دقت كردي چقدر حرصت مي‌گيره وقتي تولد يكي از صميمي‌ترين دوستاته و تو از ماه‌ها قبل پيش‌بيني كردي كه يادت باشه اون روز رو حتي با يه sms بهش تبريك بگي ولي از قضا تاريخ reminder گوشيت يك روز عقب باشه و همه برنامه‌هات به هم بريزه.

 

ـ محرم، با صداي عزاداري دسته‌هاي سينه‌زني،‌ حال و هواي خاصي به شب‌هامون داده. تكيه‌ها و ايستگاه‌هاي صلواتي با چاي‌هاي داغشون در هواي نيمه زمستاني امسال بههمراه شوق نوجوون‌ها و جوون‌ها فضا رو حسابي پر شور كرده.

 

ـ آيا تا به حال مخ محترمتان هنگ (قاطي) كرده است؟! نه مخ من هنگ (قاطي) نكرده است. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388   توسط ساره گودرزي  | 

دست و دلم به نوشتن نمي‌رود، گاهي هم كه چيزي به سرم مي‌زند، به همان سرعتي كه مي‌آيد، مي‌رود. بعد دست به دامان كتابخانه‌ام مي‌شوم كه بايد تا چند وقت ديگر گلچينش را داشته باشم، خاكشان را مي‌گيرم و دستي مي‌كشم به سر و رويشان، بعد از خير آنها هم مي‌گذرم. پشت پنجره مي‌روم و كوچه بن‌بستي را نگاه مي‌كنم كه جز ماشين‌‌هاي آهني و نوشته‌هاي خالكوبي‌شده روي ديوارها چيز ديگري در خود جاي نداده‌ است، يكي دو درخت بلوط هم انگار كه پلاستيكي باشند، تك تك و گويي ناخواسته به فضا رنگ و لعابي داده‌‌اند.

صفحه گوشي همراهم، خاموش و روشن مي‌شود و به من يادآوري مي‌كند كه امروز تولد يكي از دوستان نيك روزگار است. يك پيام كوتاه، دوستم را از شنيدن صداي بي‌حوصله‌ام خلاص مي‌كند. درس‌هاي ناخوانده و كتاب‌هاي پخش و پلا شده، اعصابم را دو چندان تحريك مي‌كنند.

ديروز يكي ديگر از دوستان نيك روزگارم مي‌گفت؛ چقدر عصبي شده‌اي! جا خوردم ... خيلي، بعد سعي كردم برايش توضيح بدهم كه اين روزها با وجود اينكه همه چيز خوب و عالي پيش مي‌رود و دست گرم خدا پشتمان است، اضطراب زيادي در وجودم خانه كرده است و او هم سعي كرد من را مجاب كند كه چيزي نيست و همه چيز خوب است و خوب مي‌ماند.

حس بهتري دارم، چند خطي را نوشته‌ام و حالا خودم را براي گرفتن يك عكس پرسنلي در چهار راه وليعصر آماده مي‌كنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388   توسط ساره گودرزي  |