از اینهمه اعتماد به نفس چندشتان شد؟ نشود چون شما هم جای من بود اینقدر اعتماد به نفس می داشتید.
این گزارش درباره کتاب های حوزه پزشکی بود با تیتر «نبض ضعیف کتاب در آی سیوی نشر»
لینک خبر هم اینجاست : اینجا

ـ حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ
از اینهمه اعتماد به نفس چندشتان شد؟ نشود چون شما هم جای من بود اینقدر اعتماد به نفس می داشتید.
این گزارش درباره کتاب های حوزه پزشکی بود با تیتر «نبض ضعیف کتاب در آی سیوی نشر»
لینک خبر هم اینجاست : اینجا
بعد از پنج ماه كه با فاطمه، فهيمه و الهام ميهمان حرمت بودم، قرار است يك بار ديگر بيايم پابوس تو، به بهانه نخستين نمايشگاه چاپ و بستهبندي اكو (پكو ۲۰۰۹). سعادتي است كه نصيبم شده و از شادياش هر كسي را كه ميبينم نويد سفرم را به او ميدهم.
ـ البته اگر در اين ميان به بلايي كه فاطمه در سفر ۸/۸/۸۸ به سرش آمد دچار نشوم كه زبانم لال نميشون ...
ـ جاي هر كه دلش هواي زيارت عليابنموسيالرضا (ع) دارد،خالي ...
ـ ميخواهم از او قول بگيرم، بار ديگر هردويمان ميهمانش باشيم؛ من و تو ...
محمد مايليكهن يك بار ديگر خبرساز شد، اين فرد به اصطلاح فوتبالي كه سابقه پرتلاطمي در عرصه ورزشي كشور دارد، يكي ـ دو روزي است كه به صحبتهاي رضازاده واكنش شديد نشان داده است. رضازادهاي كه چند سال پيش با بلند كردن وزنهاي سنگين عنوان قهرماني جهان و ايران را از آن خود كرد و بعد نماد تبليغاتي آب و روغن شد و حالا هم عضو هيات مديره سايپا.
راست است كه ما هيچ چيزمان به هيچ چيزمان نميخورد و هيچ كس آنجا كه بايد باشد، نيست. نميخواهم از مايليكهن دفاع كنم كه از او هم دل خوشي نيست و نقدهايي كه به رفتار و گفتار اوست كمتر از حاج حسين نيست، اما براستي اين فضاي تند و تيز نامهنگاري و الفاظ پرطمطراقي كه از خطابهها و نامهها لبريز است از كجا سربرآورده كه عادتي همگاني شده است؟
معاون و مشاور در پاسخ به نقد صنوف و بخش خصوصي، پاسخي تند و خشن ميدهند و در مقابل صنوف به دليل وابستگي به قوانين دست و پاگير و بوروكراسيهاي رايج سكوت اختيار ميكنند، مگر كوچكترين حرفي به جايي برخورد و برنامههايشان بلوكه شود.
اين خفقان و سكوت اجباري سرمنشا ناميموني دارد كه اميدوارم هر چه زود، شعلهاش بيفروغ شود ...
ساخته شدن روباتي در امارات متحده عربي به نام ابنسينا. تيتر اين مطلب من را جذب كرد تا خبر را باز كنم و ببينم اوضاع از چه قراري است، ليد و سطور اوليه متن خبر را كه خواندم داشتم سرگيجه ميگرفتم. يكبار ديگر اين عربهاي با دين و ايمون كاري كردهاند كه خون ما را به جوش بياورند. جالب است بدانيد كه اين ربات به زبان عربي سخن ميگويد، يعني ابنسيناي ما عرب زبان است...
جالب است بدانيد كه در ساخت اين روبات دانشجوياني از كشورهاي پاكستان، استراليا، آمريكا و ايران همكاري داشتهاند. البته بايد ديد در اين ميان، مسوولان فرهنگي و دلسوخته چگونه عمل خواهند كرد، وقتي هيچ نشانه و مدركي مبني بر عرب زبان بودن پورسيناي ايراني وجود ندارد.
ـ با ديدن اين خبر داغي در دلم تازه شد، روز پزشك امسال بود كه مطلبي با عنوان كتابشناسي ابنسينا كار كردم، ليد و تيتر خبر متفاوت بود؛ پورسيناي ايران گمنام براي كودكان ايران. اين تيتر از سوي دبيرسرويس تاييد شد اما متاسفانه سمت بالاتري در خبرگزاري آن را رد كرد و گفت كه ابنسينا فرد شناخته شدهاي است و اصلا گمنام نيست...
ـ راستي آيندگانمان از ايران جز نام چيز ديگر ميدانند؟!
مطمئنم ماه رمضان با شنيدن ترانه ماه عسل حس و حالي غريب به شما هم دست ميداد، حسي عجيب كه هنوز پس از ماهها وقتي ميشنوم، چيزي ته دلم ميلرزه؛
بيا تا پيدا شم تو باش تا من باشم
هنوز ميشينم به هواي ديدن تو
تو با اين دل كندن كجا رفتي بي من
بمون، نزديكم به شب رسيدن تو
بيا كه رها شم از اين همه درد
كه صدا شم از اين شب سرد
كه تموم شه فاصلهها
بيا كه من از تو خستهترم
كه من از من بيخبرم
به هواي خونه بيا ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ياغي من اين روزها يك و دو و شش است ...
ـ چقدر تلخ است روزگار ياسآور اطرافم، خبرها سياه است، سياه ...
ـ هفته كتاب و كتابخواني از 24 آبان شروع ميشود، كاش عادت داشتيم در اين هفته به هركه دوستش داريم يك كتاب هديه كنيم ...
همه چيز از يك پيشنهاد ساده شروع شد و بعد جدي جدي هر دويمان هوايي شديم براي رفتن. حدوداً از يك ماه پيش با فاطمه دنبال بليط گشتيم براي قطار يا هواپيما. اما انگار خيليها قبل ما هواي مشهد رفتن را در هشت هشت هشتاد و هشت در سر داشتند. پدرم به دوستانش سپرد، فاطمه هم به رفقايش، اما خبري نبود!
يك هفته پيش بود كه از رفتن نااميد شديم، فاطمه ميگفت كه مگر چند بار توي عمر آدم پيش ميآيد كه تولد يكي از امامها با تاريخ چنين هماهنگي و همگوني زيبايي داشته باشد، او نميخواست اين فرصت را از دست بدهد و من كه به ترغيب فاطمه دچار هيجان شده بودم، با تشويق همسر جان براي يافتن بليط مشهد تلاش ميكرديم.
...
دو هفته اخير خرج و برجم دو برابر شده بود، انگار هر پولي كه در كيف داشتم را بايد خرج ميكردم، دست خودم هم نبود، به صندوق ذخيره مالي كه نگاه كردم و ديدم از بودجه خالي است و همانجا ته دلم گفتم؛ بيخيال مشهد!!
...
امروز عصر فاطمه با خوشحالي زنگ زد، بليط هواپيما پيدا كرده بود؛ يكي. دلم سوخت، خيلي. همان لحظه وقتي فاطمه گفت: «دارم ميرم ساره ...»
بغض كردم و نذاشتم فاطمه بفهمه، تقصير اون كه نبود، همونجا به نادوني خودم پي بردم و اينكه اين فرصت ناب و دوستداشتني رو چه جوري حروم كردم ...
«فاطمه خانوم، التماس دعا ...»
«ویل لکل همزه لمزه»
واي بر هر عيبجوي مسخرهكنندهاي ....
ـ من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم، خواهی از سخنم پند گیر و خواهی ملال ...
ـ آدما براي بزرگ شدنشون توي نگاه ديگرون، چقدر زحمت ميكشن؛ اما بينتيجه ...
ـ ميدونم كه ميدوني كه ميدونم كه ميدوني ...
چه روزهايي بود
چهارشنبههايي كه بيتاب بوديم براي ديدن
خنديدن و دويدن
روزها و شبها را دو تا يكي رد ميكرديم
و ميرسيديم به چهارشنبه
بعد
مثل دختركان و پسركان بازيگوش
بيتوجه به نگاه عابران
سنگفرشهاي وليعصر را متر ميكرديم
وجب به وجب
چهارشنبه روز ميعاد بود
و آن بالا، كنار دكل برق
ميعادگاهمان
روزهاي سرد و گرمي بود
و ما بستني ميخورديم
بيخيال هر چه سرماست ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ عروسي مريم الماسي بود پنجشنبه، يكي از بهترين دخترهاي روزگار اطرافم ... ـ خوشبخت باشد هميشه ـ
ـ آبگوشت دوست ندارم، به هيچ قيمتي ...
ـ چندروزي است اين آهنگ ناصرعبداللهي را گوش ميدهم، هر دقيقه ؛ يه زخم كهنه روي بالم، يه آسمون كه چشم براهم نيست، به جز واژه غريبي چيزي توي ترانه هام نيست ...
سوت و كور ميشود
غار دلم
وقتي
خورشيد از پنجره صبح
غروب ميكند
هر روز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ۱۴۲ روز تا همدوشي در سرسراي زندگيمان ...![]()
ـ فرنوش خاله سيما ـ بيز بيز ـ ريههاش عفوني شده، بيمارستان بستري شده نيني ...![]()
ـ ذهنم چقدر پر شده از خاليهاي مدام زندگي ...
بابا برخلاف همسن و سالهايش، يا حتي همكلاسيهايش كه هنوز هم هر وقت دماوند ميرويم آنها را ميبيند و به ما نشانشان ميدهد؛ شكر خدا، سرحالتر است، اگرچه موهاي سپيدش امروز بيشتر از سياهش شده است.
اگرچه دختر بدي برايش بودهام و هميشه با كارهايم اذيتش كردهام و گهگاهي صدايش را در آوردهام، اما او در مقابل پدري خوب، مهربان و فداكار بوده كه هميشه در قاب چشمانمان، تصوير پدر بزرگواري را داشته كه با هيچ تشر و زودجوشياي تغيير نميكند.
زيادهگويي بس است براي مردي كه دعاي خير همگان پشت سرش است به همت توان والايش و دل پاكش ...
پدرم تولدت مبارك ...